![]() |
![]() |
|
|
آن دختر موخرگوش بوي كاجت، اين روزها سرگيجه گرفته است و تهوع. آنچه مي بايدش نيست و سردرگمي مجنون تر از پيشش كرده است. شبها كابوس بيداري دارد و به وقت خورشيد حريص خوابي ديرپا. به تازگي روي مردمكان سياهش كه كمتر بازيگوشند، يك شيشه كار گذاشتند كه حايلش كردند ميان دخترك و دنيايي كه نبايد... همه چيز به فاصله دستي با اوست. حتي دستان نازك خودش و زني كه به تنه مي زند كه تندتر، باور نمي كند. جدا از خود قدم مي زند و حرف مي زند و زار مي زند... همانطور كه يادت هست يا نيست قهقهه مي زند و هيچ از پس هيچ. راستي به يادم ميآوري؟ به خواب وارههايم ماهها بود نيامده بودي. اين خصلت زيرها مگر نيست كه خاك فراموشي است؟ براي من بايد مي آورد يا تو؟ چه تلخ... نحيف شده بودي و ريشهاي فيدلي رنگ باخته بود. بوي اوشنوها همان... هر بار مي آيي با من ميخوابي. بزرگوارانه و نه برابر. اين بار من بزرگ بودم مرا نشناختي. هنوز نگاهت زنده و جاندار چون گياهي نورس در دلم ميرويد. تو سر طناب را رهاييدي. من آويزان زمين و هواي تو ميان آتش بازي كودكانهات. دستهاي كشيدهاي كه شعلهها را تاب ميداد تا روزهاي نبودن از قامتي بلند، بلند، بلند و صدايي كه از آرامش تهي ميشد و تهي كرد مرا. رسم زمانه با بوي كاجي است كه از ياد برده است ماندنش را.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:20 توسط مونا |
|
|
عرقناك پيشانيت چسبيده بر فاصله تب دار سينههام و تپ تپ دردناك قلبي كه ياراي ماندن خونبارش نيست، ديگر و چشما ن تو با هزار سلول سالم خوشبخت بر پريده رنگ اندامم من در خیال چای و سیگار دردمشترکم سر به بالا نكش اين بالاها، شب گرفته بيطراوت و مأيوسي است كه آبهاي ساكن را بهار ميدهد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 11:18 توسط مونا |
|
|
گاهي فكر ميكنم شايد من يه روزي، يه جايي از كابل، يه چيزي كنار يه كوهي كه يه دشت پر از گلهاي سرخ روبهروشه، جا گذاشتم. آن روز يه چيزي مث يه روبان زرد از يه طرف موهاي خرگوشيم از شونههام سُر خورده و گير يه گلبرگ شده و من نفهميدم. يه آهنگ افغاني با يه ساز افغان از دورهاي كابل داشته تو هوا موج ميزده. من يه دامن چيندار پوشيده بودم و هي دور سبزهها ميچرخيدم و فكر ميكردم اگه تندتر باد بهم بخوره و چرخ بزنم، حتما چين دامنم بيشتر پف ميكنه. اون روز هنوز كتاب بادبادكباز* نوشته نشده بود و قرار نبود هم نوشته بشه. بوي نوروز كابل ميآمد و من كه چرتكه ميانداختم براي عيديها و بوي بازارهاي روشن...
گاهي فكر ميكنم شايد يه روزي دختر كوچولوي مهاتما گاندي بودم. صبحها با صداي ريسيدن نخ بابا گاندي از خواب بيدار ميشدم و صورت نشسته ميرفتم كنارش، عينك گردشو ها ميكردم، بعد با گوشه لباسم پاكش ميكردم. بعضي لكههاي عينكش هيچوقت با هيچ هايي نميرفت و من نگران بودم كه نكنه يه چيزهايي رو نبينه. هر جور حساب كني عينك گِرد مث يه جفت چشم گِرد است. بابا گاندي منو از اول با خودش همه جا ميبرد. تو كنفرانسهايي كه شركت ميكرد. تو سخنرانيهاش... من گوشه عصاي چوبيشو سفت ميچسبيدم تا نكنه تو شلوغيها گم و گور بشم و او مجبور باشه كل يه هند به اين بزرگي رو با بُزش دنبالم بگرده. من حتي تو جنگ نمك هم همراهش بودم. گاهي هم روي كولِش. بعد از آزادي هند هم گاهي روي متكاي بزرگش لم ميدادم و ميديدم كه چطور نامه مينويسه يا نخ ميريسه. فكر كنم صبح اون روزي كه بابا گاندي رو كشتن، يادم رفته بود خوب خوب روي عينكش ها كنم. چون كابوس رفتن و نبودنش تو يه چشم به هم زدن راست راستي شد و بابا گاندي ديگه هيچوقت هيچجا رو نديد...
گاهي فكر ميكنم كه كاش مجتبي در سالهاي سبز كابل به دنيا ميآمد. هيچوقت مهاجرت نميكرد تا مجبور نباشه براي خرج زندگي از هشت سالگي تو كوچه و خيابانهاي تهران كار كنه. مجبور نباشه تو پانزده سالگي ازدواج كنه و تو هفده سالگي خودشو دار بزنه. اي كاش بابا گاندي ميرسيد و بدهي كودكيهاي فراموششده مجتبي رو از روزگار ميگرفت و يه لبخند به پهناي بچگيكردن بهش هديه ميداد.
كاش دنيا بدون مرز بود. همه جا وطن بود و همه با هم برابر بوديم و تو سرما دستهاي همديگرو گرم ميكرديم. هيچكس هم هيچكس ديگه رو به هيچ دليلي نميكُشت. آنوقت ديگه من اشكدار مجتبي نبودم كه سال پيش تآتر آزادي افغانستان از جنگ و دشمني را برامون بازي كرد.
*بادبادك باز: رماني از خالد حسيني
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:51 توسط مونا |
|
|
زن خواست كه در مرد فرو برود. مرد كه روي تخت خوابيد، زن موهايش را نوازش كرد و نصف بيشتر موهاي خودش را روي سينه سترگ مرد پاشيد. با هم گفتند "واي ما چقدر خوشبختيم". مرد بوسههاي طولاني بر لبهاي گوشتي زن زد و عشقبازي طولاني تري... زن جفت چشمهاي سياهش را در مرد جا كرد و آرام گرفت. چشمان مرد برق افتاد و احساس سنگيني كرد. نفهميد چرا. اما احساس عشق پرش كرد. فرداي آن روز، هر دو با هم كوه رفتند. سرد بود. زن عاشقانهترين كار زندگيش را كه فقط متعلق به عشقش بود را انجام داد. آب دماغش را روي شانههاي مرد مالاند و خشكاند. مرد پيشانياش را بوسيد و گفت: الهي فدات شم. بعد شانههاي زن رافشرد. زن شانههايش را در مرد فرو برد. شب كه شد، زن گفت: بيا بچهدار شيم. مرد گفت: هميشه يكي از دو طرف بايد عاقل تر باشه. تو خودت كوچولوي مني. زن گفت: حرفت اينجاي دلم موند. مرد گفت: قربون اونجاي دلت بشم. زن دلش را در مرد فرو برد. چند روز بعد، توي خيابان زن از مرد پرسيد: منو بيشتر دوست داري يا آسمون و زمين و دريا و گذشته و آينده و خلاصه همه چيز رو؟ مرد گفت: معلومه كه تو رو عزيزم، تو رو... زن گفت پس حالا بدو دنبال وروجكت. و دويدند. زن جفت پا در مرد فرو رفته بود. ديگر هيچ چيز از زن نمانده بود. تمام زن در مرد فرو رفته بود. چشمان مرد برق ميزد همچنان. زن در مرد بود. آرام و خوشبخت. اما مرد كه او را نميديد دلتنگ بود و بغض داشت. در خانه نشسته بود و جاي خالي وروجكش را توي تار و پود خانه حس ميكرد. به خودش آمد و گفت كه بايد بزنم بيرون. يك روز آفتابي كه از در خانه بيرون آمد زنی با چشمهايي كه اصلا برق نداشت؛ از يك در سبز پيچك زده، زد بيرون. پيچك خانهاش به مرد گير كرد. چشمهاي مرد برق ميزد. بغض نداشت. دلش هم اصلا تنگ نبود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 14:42 توسط مونا |
|
|
واهمههاي پسمانده از نبودن پرسان، روي دوشم شبگوييهاي فاسد از نوشكوبهاي تو كه ميدانمش ثمري نيست تو را ميروانم به دورهاي دور… دیر یا زود. تهمانده اقيانوس، باز هم درياست. هردو سرازير يك بستر روانتر از پر واژههاي من، بر هيچ كاغذها من، خاكسترناشده يادوارههايم بازپس گشتم. تمامم، بقچهاي پيچيده در شولاي شهر تو بي دلجمله، بر ويرانهام بايست. بي تو توانم نبود.
87.8.18 |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 18:34 توسط مونا |
|
|
اي واي، تو نيستي. به عشق ايمان آوردم يا تو به اعتراف نيستي، قرنها بييكديگرند. آن روز سهشنبه بود سينه عريان شراب را ميشكافتي. بر بالاي پلهها، هنوهن كنان. اينك من، بيبوي تنفس كاجت بينيلوفرانهات بر لاله گوشم كه لانه ميشدم آنگاه كه سياههات بستر ميگشود از گذشتهها. اندوه سرخت يله بر قلبچه من. تو را كه بردند آزادكوه، آزاد شد از زمين. خاك زيباست. استواري زيباست. و آن گريز...... وليك هولناكي دختري كه در پيات ميدويد، زيبا نبود. يار غار زيبا نبود. عشق جگرخوار زيبا نبود. دختر گيسوان خاردارش را به دستپاچگي خاك داده بود. دوستم بدار، گردشي زخمآلود بود. ممنوع، سكوت ما بود بر شرارت ايام. و گلستان، تنها خيابان نبود اتاقت، آفرينش مدار دختركي بود كه انگشتانش به بوسههاي تو رهايي بود به شعر و زن ميشد. هواي مردمكش، ريزش وحشيانه زندگي تو بود. به صحرانشيني باغچهات، شبزندهداري ميكرد. تا تو رفتي. باران ميبارد، تند. برف ميبارد، نم نم. آنگونه كه دوست ميداشتيش. سراشيبي بهمن هنوز هوايي لبهايي است كه بوسهاش، سيراب نميشد از سيگار. و پيشخوان «بارات» مكيدن گامهاي تو را ميخواست. راستي «بارات» مُرد. نيما! آنكه كنار توست بغضهايش را يكشب به آب داد بر جادههاي يوش. بهمن را به نيما سپردم كولهبار 57 را به دوش كشيدم بزرگ شدم. و اي واي تو نيستي. 2.10.86 |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم دی 1386ساعت 20:57 توسط مونا |
|
|
تو يار غارم بودي يا آن آواي مهر پيچيده در اندوهناكيم. سرگشتگيهايم در دلهره اي گم شد كه تويش ساختي. بناي از دست دادنت ره ميسپرد تا سحرگاه خاموش خانهات. با آن رفتگر نارنجي كه جاروكشان مرا به بنبستت ميكشاند. شبهاي آتش بازي و عشق بازي و مست بازي و بازي و بازي. هرم گرم تنفست بر نازكاي من. آي قله هاي يوشم! ميخواهم سر ز خاك بركنم. برف ها را ايستادني بايد بر من نااستوار بيجنبش. به زوالي نارس رسيدهام كه از من نيست. تو كجاهاي دوار اين زميني؟ نگران سردي آن زيرها نيستم ديگر. اشكهايم را ريختهام. دست هايم با تو لرزيد تا آنگونه كه تويي چون خاك شد. نبضي نيست. سال هاي سبزت به رهايي بر من ميخندد. من كجا و آن كوچك شاعرت كجا. من كجا و آن دخترك موخرگوش بوي كاجت كجا. هيچ كس ديگر تا هيچ كجا يارايم نميدهد. هيچ كس به طفلك ساده ام آغوش نميدهد. به مكيدن جوششي نيستم. خاموش خاموشم. مرا رودي ننوشيد تا توبه ام دهد. از شانه هاي كسي آب نمينوشم. ديگر نه اوجم نه شب. راستي بهمن ميكشي يا پنجاه و هفت. پنجاه و هفت و بهمن را يكجا بالا آورده ام، با تماميت قلبم. تو يار غارم نبودي هم. هرآنكه نه يار من است، بار من است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 22:5 توسط مونا |
|
|
چشمانت را آهسته ميمالي. باز نميشوند. نيمهنيمه سقف را نگاه ميكني و به پهلوي راستت به سمت من نيمچرخي ميزني. مدتهاست داري فيلم بازي ميكني. نگاهم كرده و نكرده لبخند تحويلم ميدهي. ميفهمم. ميشناسمت. اصلا به چيز ديگري فكر ميكني.برنامههايت را مرور ميكني. عادت همهجورش گه است. عادت كردي به تحويل اين لبخند احمقانه هر صبحت. گاهي هم انگشتت را روي لبهايم آهسته ميخشكاني. آنروزها ميدانم ميخواهي خيانت كني. از نفست بو ميكشم. بوي زنهاي سفيد و سبزه. لپدار و بيلپ. لبدار و لب قيطوني. اه.اه.اه شب كه برميگردي روي تخت ازت متنفرم. تكان خوردن لالههاي بينيات را ميشمرم و چقدر خوب ميشد اگر همان موقع ديگر لالهها تكان نميخورد. اگر ديگر بويي نميآمد. بلند ميشوي. سرپا ميشاشي و تندتند مسواك ميزني. حمام ميروي. بعد اصلاح ميكني. بعد ادكلن ميزني. براي كي اين كارها را ميكني. براي كي. چرا ادكلنت را عوض كردي. چرا به خاطراتم توهين ميکني. براي چي ديگر لباس چهارخانه نميپوشي. چرا همهاش در حال هاشور زدن مني. هاشورم ميزني. هاشور ميخورم. من كه ديگر چيزي نميخورم. مدتهاست. اصلا غلط ميكني كسي را براي شام خوردن به اين خانه دعوت كني. غلط ميكني. من ديوانه نيستم. تو من را ديوانه ميكني. به هيچ قرص اعصابي نياز ندارم. مشروب نميخورم. سيگار نميكشم. شعر نميگويم. ولي تو غلط ميكني با كسي شام بخوري. ميروي. برو. برو. شب چه ساعتي برميگردي. آره به من مربوطه. من چي؟ چه نقشي را برايت بازي ميكنم. نه برنگرد. چيزي بهم نگو. نه نگو. اينطوري نگاهم نكن. اينطوري هم با من حرف نزن. گوشم از حرفهاي احمقانه عاشقانهات كه همهاش فعل گذشته دارد پر است. به من دست نزن. عوضي به من دست نزن. اين چه حرفهايي است داري ميزني. خجالت نميكشي. از خاطراتمون خجالت بكش. از عاشقانههامون. من هنوز بهت وفادارم. هنوز منتظر بوسههاي توي كثافتم. واي كه تو چقدر وقيحي. بههمين سادگي ميگويي كه داري ازدواج ميكني؟ دوباره. ازش برايم تعريف نكن. حالم ازش بههم ميخورد. از تو. از اين ميز خاك گرفته كه هميشه آرنجت را يكوري ميگذاري رويش. يادت است چقدر از اين يكوريهايت لذت ميبردم. قند توي دلم آب ميكردند با يكوري خنديدنت. يكوري چشمغره رفتنت. من از اينجا خستهام. تو از اين خانه پايت را بگذاري بيرون خودم را نابود ميكنم. از نقشم دلم بههم ميخورد. نميتوانم تقسيمت كنم. ادعايي ندارم كه. انحصارطلبم. تو انحصار مني. طلب من از هاچه ديگر ندارم. ولي تو نيستي. تو توي بازي نيامدي. از اول نيامدي. اين شيشه جلوي چشمهايم را گرفته. اين خاك روي شيشه. چرا به من اهميت نميدهي. فقط جاي انگشتت روي شيشه تميز است. آن هم روي لبم. از اين ميز كلافهام. تا صبح كنار تخت نگاهت ميكنم. كنار اين شمع كه بوي گند ميدهد و هربار كه دلت هوايم را ميكند روشنش ميكني. نميفهمي. هيچوقت نميفهمي گرمايش از روي اين شيشه آزارم ميدهد. كاش دوباره خاكم كني. دوباره تماميتم را خاك كن. ديگر سوت پايان بازي است. خودم ميخواهم خاكم كني. وقتش است. تحملش را ندارم.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم تیر 1385ساعت 23:49 توسط مونا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مرا در صدف عشقت پنهان کن
و در به رویم استوار ببند تا کبوتر آشتی را نبینم که گلوله ای خونین با خود آورده است |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 دی 1386 مهر 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|